<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>     باز باران . . .</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های من و همسرم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 25 Oct 2009 04:58:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خاطرات</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیروز به همراه عزیزی جایی رفتم که شاید چندین برابر زمان حضورم در آنجا از آن خاطره داشتم ، با هر قدم که بر می داشتم و هر گوشه ای را که نگاه می کردم خاطره ای در پیش چشمانم رژه می رفت . کمی بغض کردم اما دلیلش را نفهمیدم . شاید به خاطر این بود که با اینکه سال های خداحافظی از آنجا به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد حس می کردم عمری در آنجا سپری شده ، چه شیرین بود تلاش و تکاپویم در آن دوران ، چه لذت بخش بود احساسم در آن روزگاران ، چه آزاری دادم برخی را با رفتارم ، چه لجی در آوردم از بعضی ها با صبوریم و چه مدیونم به آن چهارسال ، سالهایی که در آن به جرأت می تونم بگم بیش از نیمی از زندگی الانم را شکل داد و خدا را هزاران بار شکر می کنم که دست تقدیرش را بر شانه ام گذاشت و اتفاق سیب و بارانی زندگی ام را برایم رقم زد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جالبه دیشب هم داشتم یک آهنگ رو گوش می کردم که یاد زمانی افتادم که عشق موزیک بودم ، سال سوم دبیرستان زمانی که خبر زیادی از سی دی و دی وی دی نبود و نوار کاست عشق تنهایی بود ، که اتفاقا این آهنگ رو هم توی یکی از همون نوار کاست ها داشتم ، بعد از تمون شدن ترانه بازم مانند صبح خاطراتی را همچون پلان های بریده شده از یک سریال مرور کردم ؛ ولگردی هایی که با وحید داشتم ، کل کل هایم با دبیر فیزیک و ریاضی ، مسابقات فوتبال دبیرستان آزادی با علی ، مجتبی ، محمد و یه بچه مشهدی که هرچی فکر می کنم اسمش یادم نمی یاد ، لباس خریدن هام و هر روز یه مدل بودن ، کلاس کامپیوتر توی آموزشگاه خاتم و جهاددانشگاهی ، پیش دانشگاهی با درگیری و ترقه ، درس خوندن و پشت کنکور با امید و پینگ پنگ ، قبولی دانشگاه و شرکت کامپیوتر و فروشگاه با امید و مادرم و پدرم که با شمردن چروک های صورتش اشک از چشمانم . . . . . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« روایت های دیگری هم بر خاطرم رفت چه صبح و چه دیشب ، که در بسته بماند برای خودم و . . .  »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 04:58:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خیال دیگران</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تنهایی را دوست دارم ، اما نه در جمع ، تنها بودن را ، وقتی به آدم ها نگاه می کنم ، می بینم چه بد با هم تا می کنند و فقط همدیگر را تحمل می کنند . این باعث جدایی آنها می شود . با خودخواهی و فردگرایی ، « دیگران » معنایی ندارد ، همه چیز با اساس منطق حرکت می کند ؛ آن هم چه منطقی ، از نوع وارداتی ، این را هم بومی نکردیم : خودخواهی ، لذت جویی ، و . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه ، زندگی ما با دیگران ، آش شله قلم کاری شده که هر روز با یک تنهایی جدید تولیدی و یا وارداتی ، همراه با هزاران توجیه و دلیل ، آن را بیشتر به هم می زنیم . می رویم به سوی انزوا طلبی اسمش را می گذاریم عدم دخالت در کار دیگران ( فضولی )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن وقت یاد می گیریم که به طور کامل پایمان را از زندگی دیگران بیرون بکشیم و از کنار بدبختی دیگران ، بی تفاوت بگذریم . بی خیال دیگران ! من مهم هستم ! با این منطق ، « من » جای « ما » را می گیرد و وحدت به تفرقه تبدیل می شود و با هم دشمن می شویم و همه چیز را سیاه می بینیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگر حوصله دیگران را نداریم . یاد نمی گیریم خوبی های دیگران را ببینیم ، به آنها احترام بگذاریم و با خوش بینی با مردم ارتباط برقرار کنیم . یاد نمی گیریم به آنها بگوییم دوستشان داریم و به جای رابطه منطقی ، آنها را در آغوش بگیریم و ابراز احساسات کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باور کنید به راحتی می شود دیگران را دوست داشت ؛ اما به راحتی از هم جدا می شویم ، فاصله می گیریم ، به تنهایی خود خو می گیریم ، گاه کارمان به جایی می رسد که به جای زندگی با انسان ها ، در به در دنبال چیزی می گردیم تا آن را اسیر خود ساخته تا تنهایی ما را پر کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه که در این دنیای شلوغ تا وقتی لطفی به دیگران می کنیم و منت می گذاریم تنها هستیم ، آن قدر تنها که اگر پیرزنی مدت ها از مرگش در گوشه خانه ای در همسایگی مان بگذرد مطلع نمی شویم ، مگر زمانی که بوی تعفن تنهایی اش بلند شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 06:26:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ نویسان ترشیز</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;این مطلب رو کمی با بی دقتی نوشتم چون ذهنم مشغوله .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يكي از پديده هاي جديد و تاثير گذار در حيطه اينترنت، وبلاگ مي باشد. در سالهاي اخير اين پديده انقلابي در اينترنت و فرهنگ استفاده از آن به وجود آورده است. دليل اين امر قابليت هائي است كه در وبلاگ ها نهفته است.مهمترين قابليت كه تفاوت عمده وبلاگ و سايت نيز به حساب مي آيد اين است كه ايجاد يك وبلاگ احتياج به تخصص و دانش خاصي ندارد و همين امر باعث شده است كه افراد زيادي به وبلاگ نويسي روي بياورند. در ميان اين افراد مي توان طيف بسيار گسترده اي از افراد را مشاهده كرد. از پزشك و پرستار گرفته تا روزنامه نگار و دانشجو. تفاوت ديگر، رايگان بودن ايجاد و استفاده از وبلاگ هاست كه اين تفاوت نيز نقش بسيار مهمي در استقبال افراد و بخصوص جوانان از اين پديده دارد. همين استقبال گسترده باعث شده اطلاعات و مطالب بسيار مفيدي از اين رهگذر به عرصه اينترنت افزوده شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی من معتقدم مطالبی که در مورد کاشمر و روابط اشخاص ، اتفاقات ، شنیده ها و گفته ها در وبلاگ ها نقل می شود خوانندگانی دارد که شاید به طور ثابت و میانگین به تعداد انگشتان دو دست هم نرسد . از این بین وبلاگ هایی هستند که برخی اوقات حرف هایی را می نگارند که مخاطبشان تنها یک یا دو نفر می باشد و مابقی خوانندگان حتی با چند بار خواندن هم چیزی متوجه نشده و شخصا ارجاعاتی را به برخی مسائل و افراد می دهند که یا درست است و یا غلط . البته برخی هم هدف گذاری شان گروه و طیفی است و می خواهد حرفشان را به گوش آنها برسانند که این هم باز به نظر بنده به علت عدم تناسب گستره خوانندگان آن وبلاگ به گستردگی افراد آن طیف و گروه موفقیت آمیز نخواهد بود. و فقط محدود به نوعی عقده گشایی می شود . برخی دیگر از وبلاگ های همشهریانم آنهایی هستند که کاملا خنثی بوده و گروهی کاملا مسائل شخصی خود را می نگارند و برخی هم به تبلیغ خود و یا پایگاه و شرکت و موسسه خود مشغولند ، که شاید اینها خوانندگان بیشتری ، حتی در خارج شهرستان داشته باشند . تعدادی دیگر که بسیار هم اندک هستند واقعا نویسنده و صاحب فن و نظر هستند و عرصه وبلاگ نویسی را به صورت تفریحی و علاقه شخصی انتخاب کرده اند و به حق مطالبی خواندنی داشته با مخاطبانی ازجنس خودشان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;خلاصه گونه های وبلاگ در این شهر قشنگ زیاد است و فقط این را بگم که اگر کسی فکر و خیالش این است که با وبلاگ نویسی می تواند کسب شهرت کند یا کسی یا چیزی را زیر سئوال ببرد و یا تاثیرگذاری در جایی داشته باشد ، کمی باید در نیت و قصدش تجدید نظر کند چون راههای بهتری هم وجود دارد . همین !&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 09:45:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بره مظلوم و کبک ها</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اپیزود اول :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه در صحنه بازیها ، نمایش ها و داستان ها شخصیت های سیاه و سفیدی وجود دارند که بیننده ها و یا خواننده ها طرفدار سفید می شوند و برای او در صورت مغلوب بودنش اشک می ریزند و برای پیروزی اش هورا می کشند و بعضی وقتها هم ماجرا طوری پیش می رود که شما برای شخصیت سیاه دلتان می سوزد و برای جرأت و جسارتش تحسینش می کنید . ولی در داستان و نمایش ما نه شخصیت سیاه وجود دارد نه سفید و همه خاکستری اند ، آنقدر خاکستری که کم کم دارند رنگ های زیبای خود را فراموش می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این خاکستری های قشنگ نمایش را طوری شروع کرده اند که صحنه آن تشبیه به جنگی شده که در این جنگ داعیان فرهنگ و ادب با مبارزات آشکار و پنهانِ شنیده های خود با شمشیر گفته ها و مکتوبات شروع به قربانی کردن بره مظلومی نموده اند که گناهش شاید چیزی جز این نبوده که این مهربانان چوپانانش بوده اند و هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرچند این بره از بدو تولد مُهره ای بر گردن داشته که گویا شانس و اقبال و لطف خدا همواره از غیب بر او نازل می گردد ، اما اگر روزی فرا رسد که قدرت نبرد گفته ها و شنیده های پیش و پس از توان اقبال و شانس غیبی بیشتر شود این بره مظلوم برای خوش آمد و خوش نیامد  ( و 3 کیلویی برخی 5/1 کیلو نشدن ) چاره ای جز اینکه خود را به دم تیغ چوپانان بسپارد نخواهد داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این میان عده ای خوش خوراک بر سر سفره ای به انتظار نشسته اند تا پس از قربانی شدن این بره دلی از عزا به در آورده و شادمان روزگار مکدر شده خویش بهبود بخشیده و فربه تر شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اپیزود دوم :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها برخی مکتب نرفته برای اکابر نشینان انشاء می نویسند و آنها را پای تخته می فرستند تا برای آنها در امتحانی که برای خود تعریف کرده اند و در پیش دارند نمره قبولی بگیرند حالا شده در این انشاء بعضی همکلاسی های سابق را داغ و برخی دیگر را سرد و خود را ولرم جلوه دهند را بگذارید به حساب دانش سیاسی 30 ساله آنان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کبک هایی که سر خود را زیر برف کرده اند تغییرات آب و هوا را تنها از طریق دُم خود می توانند بفهمند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 05:12:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترس . . .</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;این مطلب ربطی به کسی ،چیزی یا اتفاقی ندارد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;فقط کسی که پارو نمی زند ،وقت کافی دارد تا قایق را سوراخ کند!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;****&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;راستی !!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در مجلس معاویه، یکی از بزرگان خاموش بود و هیچ نمی گفت.&lt;BR&gt;معاویه گفت: چرا سخن نمی گویی؟&lt;BR&gt;گفت: چه بگویم؟ اگر راست بگویم، از تو بترسم و اگر دروغ گویم، از خدا بترسم. پس در این مقام، سکوت بهتر است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 10:25:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا نظر ندهید </title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معلوم نیست که چه زمانی فرصت آرامش فکری خواهد رسید. اینکه بدون پروا از هر آسیبی نظرت را بگوئی. از این نترسی که بازتاب و سرانجام حرفت، جائی را نشانه نرود و باعث آزرده خاطری آنکه نباید، نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی با خودت فکر می کنی که این نظر دادن ها و اظهار فضل کردن ها عاقبتش چه خواهد شد و به قول معروف این همه که نظر دادند و نظر دادی کجای دنیا را گرفتی که جای بقیه را تنگ کرده باشد . همان بهتر است به قول اوباما و کروبی سیاست تغییر را در پیش بگیری و به قول قطبی سازماندهی خودت رو عوض کنی . کسی دیگه نمی تونه مجبورت کنه نظر بدی ، نظراتت باشه برای خودت و خانواده ات ، و زندگی ات را بساز .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته بعضی ها خوره اظهار نظر و فضل هستند و تا جایی که می تونند به همه مشاوره درست و غلط می دهند و هر جا هم که کم می آورند و مانعی می بینند سعی می کنند کلامشان را از حلقوم یکی دیگه در بیاورند و ابیات خود را در غزل های او جای دهند. &lt;FONT size=1&gt;( چه جمله باحالی از خودم )&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها باید به یک عده حرف‌هایی را حالی بکنی که تکرارش دیگر ملال آور شده. حتی این عده دو نظر مخالف هم دارند. عده‌ای که پایه ثابت غر زدن بودند و همیشه شاکی  و عده‌ای که هم به هر دلیلی حالا زشت بودنِ تغییر عقیده‌شان و یا قانع نشدن نفسشان و یا هزار و یک دلیل پیچیده خود ساخته دیگر ، به جمع غر غروها پیوسته‌اند. مثلا یک بنده خدایی رو اگه به یک مهمانی دعوت نکنی شروع می کنه به داد و بی داد و این در و اون در زدن که چرا به ما نگفتند و چنینی و چنان و اگر هم همون بنده خدا رو از اول دعوتش کنی و اصرار کنی بیا و چنین کن و چنان باز هم شروع به غر زدن می کند و مهمانی را بایکوت می کند و می گوید به ما کار نداشته باشید و بروید و ... و .... که بعداً جایی برای انتقاد و خرده گیری داشته باشد و مهمانی را زیر سئوال ببرد . خلاصه انسان و به تعداد هر انسان مدل رفتاری موجود و بر هر مدل صبری لازم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی ! می‌خواستم درباره صفر و یکی، سیاه و سفید و یا هر اصطلاح دیگری که برای نگاه به مسائل استفاده می‌کنید، بگویم اما دیدم همه حتی کسانی که به قبح آن پی برده‌اند بالاخره حتی ضعیف شده آن را هم در زندگی به کار می‌بندند. اصولاً و ذاتاً از آن جهت که آدم خلق شده‌ایم، همین است که هستیم. هرچند برخی هنوز باور نکرده‌اند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 06:16:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم ها را باید شست . . . </title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم فکر می کردم یک جریان وقتی ببیند مسئولیت سنگینی در پیش دارد و تقریبا همه نه تنها به آن کمک نمی کنند ، بلکه برای سنگ اندازی و اذیت کردنش تلاش می‌کنند و دشمن هم کم ندارد، و چاره ای ندارد جز این که فقط به کسانی که علی‌الظاهر هوایش را دارند، میدان بدهد و با آنها کار کند و آنها را همکار خود قرار بدهد و در این قحط الرجال دوست و کار سنگین و روحیات تقریبا خودمحورانه ، کسانی هم پیدا شوند که دوست نادان بوده و با جلب نظر به اصطلاح بزرگان همراهشان می‌شوند به واقع چه سرانجامی دارد ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از طرفی هم وقتی احساس شود که بیشترین هجمه‌ها بر علیه نزدیک‌ترین کسانی است که یاری‌ شان می‌کنند حالا با هر عیب قابل تحمل و غیر قابل تحمل که باشد، مصمم‌تر می‌شوند که با آنها کار بکنند تا آنچه می‌خواهند انجام شده  و به سرانجام برسد. یعنی هماهنگی برای کار کردن را بر ناهماهنگی و کار نکردن ترجیح می‌دهند و با کنار گذاشتن نسبی معیار تخصص افراد فقط فکر و ذکرشان می شود هماهنگ بودن به هر قیمتی که شده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیشنهادی که در اینجا مطرح است این است که شاید بهتر باشد که فشار کار و فشار کاذب روانی را تحمل کنند تا برخی تصمیم‌ها که حتی طرفدارانشان هم به آن معترض و نشانه شکست شان است نگیرند و در حالی که تنهاتر می‌شوند به نتایجی نرسند که برای ادامه راهشان در آینده و حمایت‌های آنان خطر آفرین شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیزی که در اینجا اهمیت دارد ، اهم و مهم کردن مسائل و عواقب است به شرط حفظ صفت هوشمندی برای خود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی می گفت همه ما و اونها و این ها همه در اشتباهیم و به قول اون یکی بنده خدا اشتباهی هستیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته اشتباه هم بد نیست و آدم ، آدم است و نه فرشته. اصلا باید اشتباه بکنی تا بت نشوی. مگر خدا درباره بعضی از اولیای خود نگفت که به عمد انان را به خطا می‌اندازم که بت نشوند برای عوام. حالا من و ما و اونها و شما  که جای خود داریم. شاید با این اتفاقات قرار است برخی نیروهای علاقه‌مند را به فکر بیافتند درباره کم کاری خودشان. از دوجهت. یک جهت اینکه چرا آنها که تخصص دارند حاضر نیستند حتی اگر برای مسئله مهم‌تر هم که شده آنچه برایشان به ظاهر بد می‌رسد یعنی نزدیکی و همراهی با برخی را فراموش کنند و آن موضوع مهم‌تر یعنی اصل کار و هدف را در لفافه و یا به تعبیر بد منافقانه پیگیری کنند و کم کاری دیگر اینکه چرا گزینه بهتر از آنها را تربیت نکرده‌اند که حالا به مشکل برای رشد و حرکت بهتر این راه بر نخورند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تلاش برای رسیدن به شیرین است ، اما وقتی به قله رسیدی به هر طرف نگاه کنی سرازیری و خطر سقوط است ( خودم ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 07:51:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای در و دیوار !!</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بدبختی از جایی شروع می‌شود که فرماندهی گروهی را به دست بگیری و قرار باشد هدایت گر جمعی باشی برا ی تغییررویه خود و همراهان. و کاری آغاز کنی ریشه ای و به قول خودت سازنده برای آینده در حالی که خودت نه برای این کارتربیت شده‌ای و نه صلاحیت آن را داری. اما از جهتی شاید به قول معروف «از بی کسی اسلام و مسلمین» چاره‌ای بجز فعالیت و فرماندهی تو نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته گاهی همین صرف بودن و من من گفتن باعث باور پذیر شدنت ‌شود ولی باید ترسید و حواست باشد که همین آب جاری را اشتباه هدایت نکنی و اگر کاری نمی‌کنی، حداقل خرابکاری نکنی. و در آینده با خود نگویی اگر فعالیت من نبود شاید حداقل این جریان دست نخورده باقی می‌ماند و همین روال عادی خود هدایت بخش می‌بود. خیلی باید ترسید. و حواس جمع بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و مصیبت آنجا اوج می‌گیرد که آنقدر در کار و فعالیت برای مخاطبانت غرق می‌شوی که خودت را فراموش می‌کنی که چه بودی و چه خواهی شد چه بر سرت خواهد آمد و چه کسانی قبلا پشت سرتو و تو پشت سرشان بودی و الان این پیش و پس ها و آدم هایش چگونه اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برخی پیشنهاد می کنند که باید همیشه بدانی در یک فرماندهی و نبرد از ابزارت چگونه استفاده کنی ، بعضی ابزارها یک بار مصرف اند و بعد از اتمام تاریخ مصرف شان باید دور انداخته شوند . بعضی حالت اپراتوری دارند و تا موقعی که آنطور که می خواهی کار کنند مفید و بعد می توانی دورشان بیاندازی  . بعضی هم جسارتاً خر خوش راه هستند و به هر راهی خواهی می توانی رهنمومنشان سازی . بعضی هم که باید کمی مراقبشان باشی اصحاب باد هستند و باید جهت یابی ات خوب باشد تا بتوانی همراهشان سازی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته همه پیشنهاد ها شنیدنی است و الزامی به اجرا کردنشان نیست ، هرچی نباشه تو ، برای خود کسی هستی و من آنم که رستم بود پهلوان .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در پایان باز هم یکی می گفت بد نیست آدم یک ذره دلسوزی برای خودش داشته باشه که دنیا ارزشش رو نداره و چسبی قوی برای چسبیدن به آن هنوز کشف نشده است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مراقب خودت و خودم باش  .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 06:46:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهم برای خودم </title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از گذشت 28 سال و اندی از زندگی برای خودم چارچوبی قائل شدم و خوب و بدی برای خود تعریف کرده ام و به گونه ای رفتار کردم که همه را راضی نگه دارم و به قولی در نه گفتن وسواس داشتم ، حالا شده از این بابت ضربه ای هم نوش جان کرده باشم . اما در این چند ماهه و چند هته اخیر با مسائلی که پیش آمده و حرف ها و رفتارهایی که شنیده و دیده ام می خواهم در رفتار خودم تجدیدنظر کنم ، مثلا در مقابل هر چیز و هر کس که احساس کنم می شود به راحتی نه گفت خودم را عذاب نداده و پاسخ و رفتار دلپسند خود را بروز دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته شاید هم یک سری حرف ها رو که مدت ها در دل داشتم رو هم بگم که ممکنه یه کسایی خوششون بیاد و بعضی ها هم خوششون نیاد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما باید به اونهایی که دورادور و یا از نزدیک منو می شناسند بگم که بنده به کسی از لحاظ جایگاه ، سیاست ، اجتماع و . . . بدهکار نیستم و خودم رو هم طلبکار نمی دانم و اگر کسی فکر می کنه از این بابت ها با من طلب و بدهی داره آمادگی کامل برای تصفیه حساب دارم . و همچنین اگه کسی یا کسانی فکر می کنند روی فکر و نظر من می توانند یا توانسته اند تأثیر بگذارند و من رو به جای جوان 28 ساله کودک 8 ساله تصور کردند ، باید بگم که سخت در اشتباه بوده و هستند . البته شاید مقصر هم خودم بودم که چنین توهمی برای اینان ایجاد شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این مدت زندگی به جز پدر و مادر و حالا هم همسرم هیچ کس برای من قدمی برنداشته است که منت ان را داشته باشد و باز هم می گویم اگه از بزرگترین تا کوچکترین افراد منصب دار و منصب ندار که شاید در جاهایی تبلیغ کمک به بنده را نموده اند کسی هست که صدای من را می شنود و یا به گوشش می رسد بهتر است دست از این کار خود بردارند . چون اگر هم در جایی در کنار کسی بودم و کاری کرده ام این بودن بیشتر از این که برای خودم مفید باشد برای طرف مقابل مفید بوده و قِبَلِ توانایی من کاری از پیش برده است و لاغیر . البته من از این بابت ناراحت نیستم چون هرجا توانسته ام و برای هرکس که احساس کرده ام می شود کار کرد با تمام وجود توانایی هایم را بروز می دادم چون این کار حداقل یک تجربه خوب برایم محسوب شده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و در نهایت برای این که سوء تفاهمی پیش نیاید باید بگم که بنده مانند گذشته و همیشه با همه مهربانم و از هیچ کس چیزی به دل نداشته و ندارم و با همه دوست و همراهم و فقط می خواهم یه کمی توی رفتارم تجدیدنظر کنم همین .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محسن شامکانی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 06:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روح خبیث . . .</title>
<link>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من آدم خوبی هستم&lt;/STRONG&gt; ، شاید هم به قول خانومی زیادی خوب هستم . البته شاید هم فقط خودم ازخودم خوشم میاد و احساس خوب بودن می کنم و در انظارِ نظاره گران به خویش صورتی دیگر دارم . تا آنجا که تصور و تصویری که از خود دارم و فکر می کنم بقیه هم این تصویر را دارند اینه که &lt;STRONG&gt;« یک جوان لاغراندام که فامیلش را هم بعد از چند بار تکرار می شود به طور غلط و ناقص ادا کرد و در دیدار بعدی از او پرسید : شما ؟ » &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی بعضی فکر می کنند این محسن خوب ! همنشین سفره هایی است که نگو و نپرس ! و چنان پیچیده است که کسی سر از کارش در نمی و آورد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته شاید هم بد فکر نمی کنند چون همنشینی با آقایان و شیوخ  این شک را هم ایجاد می کند . اما خود این محسن خوب می داند و شاید تا به حال به کسی نگفته که از این همنشینی ها دولتی نیافته که بماند ، در ارتقای توانمندی های خودش هم دیوارهایی دیده است و عطای بالا رفتن از آنها را از ترس سرنگون شدن نردبان در میانه راه را به لقایش بخشیده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوب بودن زیادی و بلد نبودن گفتن کلمه « نه » هم این عواقب را دارد که سالهاست این روش رفتار و عواقب و عوایدش را به جان خریده ام . و پیچیده بودن هم فکر کنم در پیچش موهایم خلاصه شود ، شاید هم سادگی زیادی باعث چنین برداشت هایی شده . و باز هم باید بگویم که &lt;STRONG&gt;ما کودکانی هستیم که فقط بزرگ شده ایم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساده حرف زدن من هم بعضی مواقع باعث دردسر است ؛ مثلا روز گذشته استادی زنگ زد و پرسید : محسن کجایی ؟ گفتمش حوالی کاشمر بلافاصله همسرم زنگ زد و همین سئوال را پرسید و من هم دقیقاً همان جواب را دادم ، خانومی که با لبخندی گفت : می بینمت و قطع کرد . ولی استاد از جوابم ناراحت شد . البته شاید کلام هایم در گذشته و عطف به این پاسخ باعث رنجش شده . در همان حین از دوست کنار دستی ام پرسیدم که باید چگونه جواب می دادم که فلانی ناراحت نشود ، گفت : باید مثل خودش بهش جواب می دادی و جزئیات را کامل می گفتی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید و حتما من اشتباه کردم و باید با هر کس متفاوت از کس دیگر سخن گفت و من هم این را بعضا رعایت می کنم . اما به نظرم با هر کس نباید مثل خودش حرف زد . که اگر اینگونه باشد سنگ روی سنگ بند نمی شود چون &lt;STRONG&gt;مردم این روزگار را آینه دیدن خوش نیست .&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در اینجا رسما از همه به خصوص خودم به خاطر رفتارهایم عذرخواهی می کنم و سعی می کنم به قول یک بنده خدایی &lt;STRONG&gt;« سکوت رادیویی »&lt;/STRONG&gt; اختیار کرده و به دنبال موج و فرکانس خودم که مال خودِ خودم باشد بگردم . البته اگه &lt;STRONG&gt;روح خبیث محسن&lt;/STRONG&gt; به سراغم نیاید و فریبم ندهد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 07:15:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delbaraneh87&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>delbaraneh87</dc:creator>
<guid>http://delbaraneh87.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
