|
|
|
|
|
فوكو بعد از تعطيلات سال نو و دوري چند هفتهاي از دانشگاه و نشريه دلش حسابي گرفته بود و كمكم احساس افسردگي ميكرد انگار خيلي به دانشگاه و بچههاي نشريه وابسته شده بود. تصميم گرفت به ياد روز اوّل آمدنش (بهمن 80) به كاشمر و آشنايي و مصاحبهاش با خبرنگار باران سري به پارك بزند و روي همان نيمكت هميشگياش بنشيند شايد به ياد آن روزها بيفتد و كمي دلش آرام بگيرد. پس صبر كرد و نيمههاي شب كه شد به پارك رفت. به غير از او هيچ كس در پارك نبود، سكوت همه جا را فرا گرفته بود، روي نيمكت خاطراتش نشست. انگار همين ديروز بود كه با ذوق و شوق داشت با خبرنگار باران مصاحبه ميكرد. همانطور كه نشسته بود سيگار معلومالهويهاش را روشن كرد و پك ميزد كه چيزي از دور توجهش را به خود جلب كرد. انگار كسي به او نزديك ميشد كه از او پرسيد: تو كيستي؟ او هم بدون معطلي جواب داد:“ من داوود برره بيدم. تو هم حتماً فوكو بيدي. وَر پرسي چطور شناخته بيدمِت؟ ورگولي خيلي اردتمندت بيدم. من توي َبربرِه شنيده بيدم بعضي شبها به اين پارك وَر آمدي و سيگار وَر كشيدي و دود هِي دَروَكردي. از دور ديدم سرت هم طاس بيد پس اطمينان دَروَكردم خودِ ميشلي. من از ديدن تو خيلي خوشحال شده بيدم، جونم، تو نفس من بيدي. اگه ياسمن خانوم وَر فهميده بيد كه الان با تو صحبت وَكردم از خوشحالي بپوست خودِش جا نشده بيد، وَرپريد نخود چفسكو بار گذاشته بيد و از تو حسابي پذيرايي دَر وَكرده بيد.” فوكو كه از طرز صحبت او هم تعجب كرده بود و هم خندهاش گرفته بود خيلي خوشحال شد كسي را پيدا كرده تا برايش درد و دل كند و با او حرف بزند. پس به او تعارف كرد كنارش بنشيند و شروع كرد به تعريف خاطراتش. به ياد ميآورد روزي را كه براي اولين بار به جمع بارانيان پيوست و به آنها قول همكاري داد…، همچنين شبي كه در اوج خواب آلودگي با صداي زنگ تلفن از خواب پريد و با ناباوري تمام متوجه شد پشت خط حكيم فردوسي طوسي است كه افتخار مصاحبه با او را داده است و از اين بابت مدتها بر خود مي باليد…، به ياد ميآورد كه بعد از اين مصاحبه چقدر به زبان و رسمالخط فارسي آنهم از نوع اصيلش علاقمند شده بود تا جايي كه كوشيد شجاعانه ! براي برخي كلمات بيگانه معادل بسازد كه با وقايعي كه پيش آمد متوجه شد آنها از آن ميهمانهايي هستند كه خودشان يك پا صاحبخانهاند و اگر همين روزها ميزبان را بيرون نكنند شانس آورده، پس از رو رفت و …، به قول خودش هرگز از ياد نميبرد آن سفرنامهي اصفهان را كه اگر پيام نوريهاي بامعرفت نبودند آنقدر به او خوش نميگذشت، چه چيزها كه از آنها ياد نگرفت !! (تير را چه به ترانه !!) …، خوب به خاطر داشت روزي را كه بيل و كلنگ به دوش گرفت تا براي مشكلات پيامنوريها كاري بكند اما به هر دري زد و از هر دري كه سخن گفت و مطلب نوشت با درها و گوشهاي بسته روبرو شد و بيتفاوتيها را كه ديد او هم مثل پيام نوريها چارهاي جز سكوت نيافت. در حس و حال تعريف خاطراتش بود كه ناگهان دستي ا ز پشت شانهاش را فشرد ، برگشت تا او را ببيند كه از تعجب مات و حيران ماند. مدتي به او ذل زد تا ببيند درست ميبيند آيا او همان دوست و يار قديمياش نيچه است. براي اطمينان پرسيد:“نيچه؟ شما نيچه هستيد؟!” جواب داد: آري. بعد ميشل او را درآغوش گرفت و پس از يك احوالپرسي گرم و بحث طولاني دربارهي رابطهي قدرت و دانش كه هميشه آندو در اين مورد هم عقيده بودند، ميشل علت آمدن نيچه را به كاشمر پرسيد. او هم پاسخ داد: “از دوستان فرانسوي مان شنيدم كه بعد از مرگت به كاشمر آمدي تا با نشريه باران مصاحبه كني امّا هر چه منتظرت ماندم نيامدي، نگران شدم و بدنبالت تا اينجا آمدم. الان هم ميخواهم كه با من به آن دنيا بيايي چون جاي تو آنجا خيلي خالي است. تازگيها پيتربلاو هم به جمع ما پيوسته و مخصوصاً اينكه در مورد مسألهاي با هم اختلاف سليقه ي شديد پيدا كرديم كه تو بايد به كمك من بيايي”. ميشل فوكو گفت: آخر من… ، نيچه حرفش را قطع كرد و گفت: “آخه و ولي و اما نداريم من به كمك تو احتياج دارم چون پيتر ديگر دارد خيلي رويش را زياد ميكند، همين روزهاي آخر كم مانده بود بين نظريات من و تو فاصله بياندازد كه من با خودم گفتم بايد هر طور شده تو را پيدا كنم و دو نفري حقش را كف دستش بگذاريم. فوكو هم كه چارهاي جز قبول خواهش دوست قديمياش نديد فقط از او خواست كه لااقل اجازه بدهد از بچههاي نشريه خداحافظي كند، كه چون نصف شب بود و به آنها دسترسي نداشت ناچاراً از داوود برره خواست تا فردا به دفتر نشريه برود وپيغام خداحافظياش را به همهي همراهان باران برساند. داوود با عجله از او پرسيد: “ وَگواَم پس ستون ميشل فوكو چي شده بيد؟” فوكو بدون اينكه جوابي بدهد و در حاليكه خيلي غمگين به نظر ميرسيد كمكم در سياهي شب و لابهلاي درختان ناپديد شد… در پايان لازم دانستم به پاس زحماتش بعد از خداحافظي فوكو قدري از او بنويسم. باري، ميشل فوكو فيلسوف
برجسته و معاصر فرانسوي درسال 1926 ميلادي در پويتيه ديده به جهان گشود و بعد از
صرف عمرش در راه نويسندگي و تحقيق و نظريهپردازي در سال 1984 ميلادي دار فاني را
وداع گفت. از معروفترين كتابهايش، ديوانگي و تمدن (سال 1961م)، نظم اشياء (1966م)
و تبهكاري و نظام زندانباني(سال 1979م) را ميتوان برشمرد. وي از علم تأويل بسيار
بهره برد تا پديدههاي اجتماعي مورد علاقهاش را بهتر بشناسد. فراربودن فوكو در
آثار و نظرياتش كاملاً مشهود است، خود فوكو ميگويد:“از من نپرسيد كي هستم و ازمن
نخواهيد همان كس باقي بمانم.” براستي كه
فوكو همانكه بود باقي نماند و كارش نشان ميدهد كه او در زندگيِ حرفهايش بارها به
گونهاي اساسي تغيير موضع داده است.
|
||