تبليغاتX
باز باران . . .
باز باران . . .

یادداشت های من و همسرم
درباره وبلاگ

یادداشتهای من و همسرم .
بین ما یک اتفاق سیب ، سرخ افتاده است.
----------------------------------
دست نوشته هایی که باورمان است و باورشان داریم.
----------------------------------
ما همه بچه هایی هستیم که فقط بزرگ شدیم.
----------------------------------
نام وبلاگ را اینگونه گذاشتیم ، چون زمانی نشریه باران را در پیام نور کاشمر بنیان نهادیم و مدیریت کردیم و بر اوراق بارانی اش قلم زدیم . آن زمان تعریفی برای باران داشتیم و حال گونه ای دیگر تعریفش می کنند .
حال آن زمانمان را در چهره امروز را به عرصه مجازی باران آوردیم .

منوی اصلی صفحه ی نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


پیوندها عکس های من ( پروفایل سایت فوتو )
وبلاگ قبلی من ( بچه کاشمری )
واژه نویس ( حمید رضا بی تقصیر )
ترشیزیان ( مهدی قاسمی )
آشنا یا غریبه ( جلیل یغمایی )
یک چمدان عکس کهنه ( سعید عامری )
شهر کتاب ( سالاری )
برای خدا ( ابوالفضل سعادتی )
کاشمرنامه ( محمد فیض عارفی )



آرشیو آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387

سرویس حدیث



خاطرات

دیروز به همراه عزیزی جایی رفتم که شاید چندین برابر زمان حضورم در آنجا از آن خاطره داشتم ، با هر قدم که بر می داشتم و هر گوشه ای را که نگاه می کردم خاطره ای در پیش چشمانم رژه می رفت . کمی بغض کردم اما دلیلش را نفهمیدم . شاید به خاطر این بود که با اینکه سال های خداحافظی از آنجا به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد حس می کردم عمری در آنجا سپری شده ، چه شیرین بود تلاش و تکاپویم در آن دوران ، چه لذت بخش بود احساسم در آن روزگاران ، چه آزاری دادم برخی را با رفتارم ، چه لجی در آوردم از بعضی ها با صبوریم و چه مدیونم به آن چهارسال ، سالهایی که در آن به جرأت می تونم بگم بیش از نیمی از زندگی الانم را شکل داد و خدا را هزاران بار شکر می کنم که دست تقدیرش را بر شانه ام گذاشت و اتفاق سیب و بارانی زندگی ام را برایم رقم زد .

جالبه دیشب هم داشتم یک آهنگ رو گوش می کردم که یاد زمانی افتادم که عشق موزیک بودم ، سال سوم دبیرستان زمانی که خبر زیادی از سی دی و دی وی دی نبود و نوار کاست عشق تنهایی بود ، که اتفاقا این آهنگ رو هم توی یکی از همون نوار کاست ها داشتم ، بعد از تمون شدن ترانه بازم مانند صبح خاطراتی را همچون پلان های بریده شده از یک سریال مرور کردم ؛ ولگردی هایی که با وحید داشتم ، کل کل هایم با دبیر فیزیک و ریاضی ، مسابقات فوتبال دبیرستان آزادی با علی ، مجتبی ، محمد و یه بچه مشهدی که هرچی فکر می کنم اسمش یادم نمی یاد ، لباس خریدن هام و هر روز یه مدل بودن ، کلاس کامپیوتر توی آموزشگاه خاتم و جهاددانشگاهی ، پیش دانشگاهی با درگیری و ترقه ، درس خوندن و پشت کنکور با امید و پینگ پنگ ، قبولی دانشگاه و شرکت کامپیوتر و فروشگاه با امید و مادرم و پدرم که با شمردن چروک های صورتش اشک از چشمانم . . . . . .

« روایت های دیگری هم بر خاطرم رفت چه صبح و چه دیشب ، که در بسته بماند برای خودم و . . .  »

 


× نوشته شده توسط شامکانی - اصغریان در 88/08/03 و ساعت 8:28 |
آخرین مطالب وبلاگ خاطرات بی خیال دیگران وبلاگ نویسان ترشیز داستان بره مظلوم و کبک ها ترس . . . لطفا نظر ندهید چشم ها را باید شست . . . برای در و دیوار !! مهم برای خودم روح خبیث . . . سخن چین بدبخت . . . حرف های بی مقدمه شما نجار زندگی خود هستید گذری بر شماره 10 نشریه باران ـ اردیبهشت 83 طعم شهادت در کام علی