دیروز به همراه عزیزی جایی رفتم که شاید چندین برابر زمان حضورم در آنجا از آن خاطره داشتم ، با هر قدم که بر می داشتم و هر گوشه ای را که نگاه می کردم خاطره ای در پیش چشمانم رژه می رفت . کمی بغض کردم اما دلیلش را نفهمیدم . شاید به خاطر این بود که با اینکه سال های خداحافظی از آنجا به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد حس می کردم عمری در آنجا سپری شده ، چه شیرین بود تلاش و تکاپویم در آن دوران ، چه لذت بخش بود احساسم در آن روزگاران ، چه آزاری دادم برخی را با رفتارم ، چه لجی در آوردم از بعضی ها با صبوریم و چه مدیونم به آن چهارسال ، سالهایی که در آن به جرأت می تونم بگم بیش از نیمی از زندگی الانم را شکل داد و خدا را هزاران بار شکر می کنم که دست تقدیرش را بر شانه ام گذاشت و اتفاق سیب و بارانی زندگی ام را برایم رقم زد .
جالبه دیشب هم داشتم یک آهنگ رو گوش می کردم که یاد زمانی افتادم که عشق موزیک بودم ، سال سوم دبیرستان زمانی که خبر زیادی از سی دی و دی وی دی نبود و نوار کاست عشق تنهایی بود ، که اتفاقا این آهنگ رو هم توی یکی از همون نوار کاست ها داشتم ، بعد از تمون شدن ترانه بازم مانند صبح خاطراتی را همچون پلان های بریده شده از یک سریال مرور کردم ؛ ولگردی هایی که با وحید داشتم ، کل کل هایم با دبیر فیزیک و ریاضی ، مسابقات فوتبال دبیرستان آزادی با علی ، مجتبی ، محمد و یه بچه مشهدی که هرچی فکر می کنم اسمش یادم نمی یاد ، لباس خریدن هام و هر روز یه مدل بودن ، کلاس کامپیوتر توی آموزشگاه خاتم و جهاددانشگاهی ، پیش دانشگاهی با درگیری و ترقه ، درس خوندن و پشت کنکور با امید و پینگ پنگ ، قبولی دانشگاه و شرکت کامپیوتر و فروشگاه با امید و مادرم و پدرم که با شمردن چروک های صورتش اشک از چشمانم . . . . . .
« روایت های دیگری هم بر خاطرم رفت چه صبح و چه دیشب ، که در بسته بماند برای خودم و . . . »
خاطرات
بی خیال دیگران
وبلاگ نویسان ترشیز
داستان بره مظلوم و کبک ها
ترس . . .
لطفا نظر ندهید
چشم ها را باید شست . . .
برای در و دیوار !!
مهم برای خودم
روح خبیث . . .
سخن چین بدبخت . . .
حرف های بی مقدمه
شما نجار زندگی خود هستید
گذری بر شماره 10 نشریه باران ـ اردیبهشت 83
طعم شهادت در کام علی