تبليغاتX
باز باران . . .
باز باران . . .

یادداشت های من و همسرم
درباره وبلاگ

یادداشتهای من و همسرم .
بین ما یک اتفاق سیب ، سرخ افتاده است.
----------------------------------
دست نوشته هایی که باورمان است و باورشان داریم.
----------------------------------
ما همه بچه هایی هستیم که فقط بزرگ شدیم.
----------------------------------
نام وبلاگ را اینگونه گذاشتیم ، چون زمانی نشریه باران را در پیام نور کاشمر بنیان نهادیم و مدیریت کردیم و بر اوراق بارانی اش قلم زدیم . آن زمان تعریفی برای باران داشتیم و حال گونه ای دیگر تعریفش می کنند .
حال آن زمانمان را در چهره امروز را به عرصه مجازی باران آوردیم .

منوی اصلی صفحه ی نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


پیوندها عکس های من ( پروفایل سایت فوتو )
وبلاگ قبلی من ( بچه کاشمری )
واژه نویس ( حمید رضا بی تقصیر )
ترشیزیان ( مهدی قاسمی )
آشنا یا غریبه ( جلیل یغمایی )
یک چمدان عکس کهنه ( سعید عامری )
شهر کتاب ( سالاری )
برای خدا ( ابوالفضل سعادتی )
کاشمرنامه ( محمد فیض عارفی )



آرشیو آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387

سرویس حدیث



حرف های بی مقدمه

بی مقدمه . . .

این روز ها وقتی به یک سال گذشته فکر می کنم می بینم که سکوتم خیلی زیاد شده . بعضی وقت ها از خودم می پرسم که نکنه من همون آدم پرهیاهوی قبل نباشم ، البته هنوز هم یک وقت هایی در بعضی موقعیت ها تیکه هایی از اون بنده خدای پر حرف « که خودم باشم » رونمایی می شه اما بعد تموم شدن حرفام و برگشت به اونها می بینم که جنس حرفام با قبل خیلی عوض شده . البته شنوندگان اونها هم عوض شده اند .

حرفهای زیادی برای نزدن دارم ، حرفهایی که اغلب مردم در مراودات روزانه با هم می زنند ولی نمی دونم چرا من علاقه ای برای زدن این حرفها ندارم . ولی از گوش کردن به آنها لذت می برم .

اما به قول یک بنده خدایی : « کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد ،  برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت. »

من هم حرفهای زیادی برای گفتن به همه و به خصوص حرفهای مشخص برای افراد مشخصی دارم حالا گرفته از واگویه های لبخند دار و شکوه های نیش دار ، و حرفهایی هم دارم که هنوز برایشان شنونده ای پیدا نکردم . ( همین طور حرف زدن است که برایم عواقب دارد ؛ حالا اگه همسر مهربانم این مطلب رو بخونه ، میگه اون چیه که هنوز شنونده اش رو پیدا نکردی ؟ بیا به من بگو ! ) ( از قدیم گفتن : زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد )

تا حالا به رفتار بزرگترها با فرزندانشان توجه کرده اید ، تا حرف زدنیاد ندارد به زور و التماس از او می خواهند که یک کلمه حرف بزند و بعد از شنیدن یک کلمه ناقص از کودک خود کلی ذوق میکنند ، ولی این بچه کمی که بزرگتر می شود و حرف زدن و سئوال کردن برایش شده زندگی مدام بر سرش فریاد می زنند که « بچه ساکت باش چقدر حرف می زنی ! »

دنیایی جالب و عجیبی است . . . .

اینایی که خوندید به قول یک بنده خدایی هیچ هدفی رو دنبال نمی کنه و دو خط حرف تو حرف بود و بس . . .


× نوشته شده توسط شامکانی - اصغریان در 88/04/24 و ساعت 11:56 |
شما نجار زندگی خود هستید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد ، پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیازداشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

 سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم .اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می رود.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی

شما کوبیده میشود

. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

 


× نوشته شده توسط شامکانی - اصغریان در 88/04/14 و ساعت 11:33 |
آخرین مطالب وبلاگ خاطرات بی خیال دیگران وبلاگ نویسان ترشیز داستان بره مظلوم و کبک ها ترس . . . لطفا نظر ندهید چشم ها را باید شست . . . برای در و دیوار !! مهم برای خودم روح خبیث . . . سخن چین بدبخت . . . حرف های بی مقدمه شما نجار زندگی خود هستید گذری بر شماره 10 نشریه باران ـ اردیبهشت 83 طعم شهادت در کام علی