بی مقدمه . . .
این روز ها وقتی به یک سال گذشته فکر می کنم می بینم که سکوتم خیلی زیاد شده . بعضی وقت ها از خودم می پرسم که نکنه من همون آدم پرهیاهوی قبل نباشم ، البته هنوز هم یک وقت هایی در بعضی موقعیت ها تیکه هایی از اون بنده خدای پر حرف « که خودم باشم » رونمایی می شه اما بعد تموم شدن حرفام و برگشت به اونها می بینم که جنس حرفام با قبل خیلی عوض شده . البته شنوندگان اونها هم عوض شده اند .
حرفهای زیادی برای نزدن دارم ، حرفهایی که اغلب مردم در مراودات روزانه با هم می زنند ولی نمی دونم چرا من علاقه ای برای زدن این حرفها ندارم . ولی از گوش کردن به آنها لذت می برم .
اما به قول یک بنده خدایی : « کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد ، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت. »
من هم حرفهای زیادی برای گفتن به همه و به خصوص حرفهای مشخص برای افراد مشخصی دارم حالا گرفته از واگویه های لبخند دار و شکوه های نیش دار ، و حرفهایی هم دارم که هنوز برایشان شنونده ای پیدا نکردم . ( همین طور حرف زدن است که برایم عواقب دارد ؛ حالا اگه همسر مهربانم این مطلب رو بخونه ، میگه اون چیه که هنوز شنونده اش رو پیدا نکردی ؟ بیا به من بگو ! ) ( از قدیم گفتن : زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد )
تا حالا به رفتار بزرگترها با فرزندانشان توجه کرده اید ، تا حرف زدنیاد ندارد به زور و التماس از او می خواهند که یک کلمه حرف بزند و بعد از شنیدن یک کلمه ناقص از کودک خود کلی ذوق میکنند ، ولی این بچه کمی که بزرگتر می شود و حرف زدن و سئوال کردن برایش شده زندگی مدام بر سرش فریاد می زنند که « بچه ساکت باش چقدر حرف می زنی ! »
دنیایی جالب و عجیبی است . . . .
اینایی که خوندید به قول یک بنده خدایی هیچ هدفی رو دنبال نمی کنه و دو خط حرف تو حرف بود و بس . . .
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد ، پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیازداشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم .اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می رود.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی
شما کوبیده میشود
. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
خاطرات
بی خیال دیگران
وبلاگ نویسان ترشیز
داستان بره مظلوم و کبک ها
ترس . . .
لطفا نظر ندهید
چشم ها را باید شست . . .
برای در و دیوار !!
مهم برای خودم
روح خبیث . . .
سخن چین بدبخت . . .
حرف های بی مقدمه
شما نجار زندگی خود هستید
گذری بر شماره 10 نشریه باران ـ اردیبهشت 83
طعم شهادت در کام علی