|
|
|
|
|
فهرست سرمقاله ( مطبوعه ) / گربه سگ / كسب نمره / مشكلات درسي و آموزش / به كه بايد گفت / گزارش / خداحافظ فوكو / كوچه باغ شعر / نگرش به اسلام و ايران در استراتژي آمريكا / فروغ / قصه هاي خوب / مي خواهم زنده بمانم / علمي / بدون تيتر / موفقيت / يادداشت سردبير / نشاني بهشت / مي خواهم باشم / اتاق ملاقات / جدول راه عشق ديشب به خواب، دل ره ميخانه ميگرفت افكار عقل به سنگي نشانه ميگرفت راهم سياه و جام پر بود ز مي پايم به سنگي و جامم كمانه ميگرفت يادي به پيش چشم بود و زان نگاه اندوه به جان من ديوانه ميگرفت آتش گرفت جانم از وصال دوست وز راه عشق جان ره پروانه ميگرفت دل منگ و مست زجام وصال تو افسوس عشق تو ره افسانه ميگرفت من در خيال تو و هيچم خبر نبود كز من وصال يار عقاب زمانه ميگرفت مريم دولتي دلتنگي دلم تنگ نگاه توست محبت جستجو دارد به هرسو ميكنم چشمي كه پيدايت كنم؟ اما! نمييابم نشانت را ولي آندم نسيمي عطر جانبخش وجودت را به رسم هديهاي، ميفشاند بر سر و رويم و جاني تازه ميگيرم و ميفهمم كه تو؟ در تمام لحظههاي بيكسيام همواره پنهاني صديقه اعتمادي
........................................ مطلب زیر یکی از جنجالی ترین مطالبی بود که در مورد مسائل داخل دانشگاه یا شهر نوشته می شد. در این شماره دوست عزیزم حامد محمدی زحمت نوشتار رو کشید. قصههاي خوب براي بچههاي خوب
چون بود اصل گوهري قابل تـربيـت در او اثـر باشـد هيچ صيقـل نكو ندانـد كرد آهني را كه بدگوهر باشد خر عيسي گرش به مكه برند چو بيايد هنـوز خـر باشد روزي روزگاري سالها بعد…. ........................................ مطلب زير آخرين موضوعی بود که علی رشيدی عزيز ( سردبير وقت باران ) از مجموعه فوکو نوشت : خداحافظ فوکو فوكو بعد از تعطيلات سال نو و دوري چند هفتهاي از دانشگاه و نشريه دلش حسابي گرفته بود و كمكم احساس افسردگي ميكرد انگار خيلي به دانشگاه و بچههاي نشريه وابسته شده بود. تصميم گرفت به ياد روز اوّل آمدنش (بهمن 80) به كاشمر و آشنايي و مصاحبهاش با خبرنگار باران سري به پارك بزند و روي همان نيمكت هميشگياش بنشيند شايد به ياد آن روزها بيفتد و كمي دلش آرام بگيرد. پس صبر كرد و نيمههاي شب كه شد به پارك رفت. به غير از او هيچ كس در پارك نبود، سكوت همه جا را فرا گرفته بود، روي نيمكت خاطراتش نشست. انگار همين ديروز بود كه با ذوق و شوق داشت با خبرنگار باران مصاحبه ميكرد. همانطور كه نشسته بود سيگار معلومالهويهاش را روشن كرد و پك ميزد كه چيزي از دور توجهش را به خود جلب كرد. انگار كسي به او نزديك ميشد كه از او پرسيد: تو كيستي؟ . . . . . . . . . . . . . . ادامه مطلب |
||