تبليغاتX
باز باران . . .
یادداشت های من و همسرم
باران که می بارد
پنجره ها هم به رقص می آیند !
مثل ناودان ها !
مثل برگ های عاشقانه
که با دانه های باران
به لرزه و رقص
مستانه راه زمین پیش می گیرند
در راه
با باران ها به عشق بازی
بر زمین می نشینند ...

باران که می بارد
باران گیر می شوم
تمام روزهای خاکستری
زمین گیر بوده ام
با دانه دانه قطرات
جان می گیرم
با خزان پرواز را تجربه می کنم
مثل برگ ها ...

باران که می بارد
غبار دل پاک می شود
غم ها که پایان ندارند
به مرخصی کوتاه مدت می روند ...
می روند که تازه تر برگردند ...
مثل فصل ها ...
مثل دردها ...
+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 7:53  توسط شامکانی - اصغریان  | 

باران

  دیریست دلم گرفته باران 

  اشکم که ز غم سرشته بارانباران - فيزيوتراپيست وحيد صادقي
  چندیست "اسیر دست اویم"
  بر لوح دلم نوشته باران!
  باران! دل من چو راز دارد،
  از او طلب نیاز دارد،
  آن ماه سفر کرده ی دیروز،
  مرغیست خموش و ناز دارد.
  باران به دلم غمی نشسته
  من بال و پرم. ولی شکسته!
  باران مه من چه حال دارد؟؟؟
  این دل ز تو هم سوال دارد!
  باران برِ من ببار باران
  از او خبری بیار باران
  آه ای دل ناصبور، صبری
  آرام بمان، قرار قدری...

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 11:50  توسط شامکانی - اصغریان  |