تبليغاتX
باز باران . . .
یادداشت های من و همسرم
فهرست

سرمقاله ( مطبوعه ) / گربه سگ / كسب نمره / مشكلات درسي و آموزش / به كه بايد گفت / گزارش / خداحافظ فوكو / كوچه باغ شعر / نگرش به اسلام و ايران در استراتژي آمريكا / فروغ / قصه هاي خوب / مي خواهم زنده بمانم / علمي / بدون تيتر / موفقيت / يادداشت سردبير / نشاني بهشت / مي خواهم باشم / اتاق ملاقات / جدول 

راه عشق

ديشب به خواب، دل ره ميخانه مي‌گرفت

                          افكار عقل به سنگي نشانه مي‌گرفت

راهم سياه و جام پر بود ز مي

                     پايم به سنگي و جامم كمانه مي‌گرفت

يادي به پيش چشم بود و زان نگاه

                          اندوه به جان من ديوانه مي‌گرفت

آتش گرفت جانم از وصال دوست

                      وز راه عشق جان ره پروانه مي‌گرفت

دل منگ و مست زجام وصال تو

                       افسوس عشق تو ره افسانه مي‌گرفت

من در خيال تو و هيچم خبر نبود

                     كز من وصال يار عقاب زمانه مي‌گرفت

                                                      مريم دولتي

دلتنگي

دلم تنگ نگاه توست

محبت جستجو دارد

به هرسو مي‌كنم چشمي كه پيدايت كنم؟

اما!

نمي‌يابم نشانت را ولي

آندم نسيمي عطر جانبخش وجودت را

به رسم هديه‌اي، مي‌فشاند بر سر و رويم

و جاني تازه مي‌گيرم

و مي‌فهمم كه تو؟

در تمام لحظه‌هاي بي‌كسي‌ام همواره پنهاني

                               صديقه اعتمادي

........................................

مطلب زیر یکی از جنجالی ترین مطالبی بود که در مورد مسائل داخل دانشگاه یا شهر نوشته می شد. در این شماره دوست عزیزم حامد محمدی زحمت نوشتار رو کشید.

قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب

روزي روزگاري سالها قبل در ميان كوههاي سر به فلك كشيده جنگلي وجود داشتكه در آنجا شيري بد سيرت حكومت مي‌كرد. در جنگل قصه‌ي ما قانوني بود كه طبق آن مي‌بايست هر روز حيواني براي خوراك شير در محل به اصطلاح دارالعدل حضور مي‌يافت و خوراك بي‌چون و چراي جناب شير مي‌گشت در غير اين صورت جناب شير همه‌ي حيوانات را اذيت و يا نابود مي‌كرد حيوانات جنگل چون از اين قانون وحشت داشتند ناچاراً  هر روز ظهر موقع نماز داوطلبانه بر سر سفره‌ي شير مي‌‌رفتند و نهار لذيذ او مي‌گشتند. تا اينكه روزي خرگوش سفيدي به جنگل آمد و وقتي از ماجرا و قانون جنگل اطلاع يافت بدون معطلي به كاخ شير رفت تا به او در مورد عملكردش اعتراض كند وقتي شير حرفهاي خرگوش را شنيد پوزخندي زد و گفت اي خرگوش قبل از تو نيز موشي بود كه مدام در كار ما دخالت مي‌كرد و ما او را غذاي شبمان كرديم. خرگوش گفت اي شير من خرگوشم و از جنس خودم، من موش نيستم پس بدان كه تو را از حكومت خلع مي‌كنم و بعد با سرعت از آنجا دور شد. خرگوش پيش حيوانات جنگل رفت و گفت اي دوستان چرا روزه‌ي سكوت گرفتيد؟ چرا از حق خود دفاع نمي‌كنيد. سنجاب گفت: آخر او شير است. خرگوش گفت: شير باشد مگر چون شير است هر غلطي مي‌خواهد بكند. شغال گفت: اي خرگوش ما از حق خود آگاهيم ولي هر كس حرف حق بزند دشمن نظام شير محسوب مي‌شود و يا خوراك شير مي‌گردد و يا اگر خيلي خوش شانس باشد از جنگل اخراج مي‌گردد. خرگوش گفت: اي دوستان اتحاد داشته باشيد در هيچ موقع يك دست صدا ندارد. شما بايد طالب حق خود باشيد و هيچ كس هم بيشتر نمي‌خواهد. امروز نوبت من و فردا نوبت تك تك شماست. ان موقع چه بايد بكنيم؟ بميريم! جلسه ساعتها به طول انجاميد تا اينكه قرار شد از بين حيوانات جنگل چند حيوان انتخاب شوند و هر چه آنها گفتند همان شود امّا پدر ترس بسوزد. چون حيوانات بر خلاف ميل خود افراد نالايقي را برگزيدند. قرار شد حيوانات جنگل براي راحتي آنها غذاي هر روز اين افراد را تهيه كنند تا انها بتوانند بهتر تصميم بگيرند و اين بهانه خوبي بود تا هر روز به بهانه‌اي جلسه بگيرند اعضاء با شير كنار آمده و حيوانات منتخب جيره‌خوران و نوكران حلقه به گوش جناب شير شدند و نه حاميه حيوانات ولي هيچ كس از اين امر آگاه نبود تا اينكه روزي حيوانات با چيز عجيب مواجه شدند. حيوانات منتخب خرگوش را خيانتكار اعلام كردند و براي غذاي شير فرستادند و از فردا نيز دو حيوان حق جناب شير بود. چون هر چه باشد او حاكم و خدمتگذار حيوانات جنگل است و بايد از هر لحاظ تأمين باشد.

   چون بود اصل گوهري قابل                 تـربيـت  در او اثـر باشـد

 هيچ صيقـل نكو ندانـد كرد                     آهني را كه بدگوهر باشد

  خر عيسي گرش به مكه برند                 چو بيايد هنـوز خـر باشد

 روزي روزگاري سالها بعد

........................................

مطلب زير آخرين موضوعی بود که علی رشيدی عزيز ( سردبير وقت باران ) از مجموعه فوکو نوشت :

خداحافظ فوکو

فوكو بعد از تعطيلات سال نو و دوري چند هفته‌اي از دانشگاه و نشريه دلش حسابي گرفته بود و كم‌كم احساس افسردگي مي‌كرد انگار خيلي به دانشگاه و بچه‌هاي نشريه وابسته شده بود. تصميم گرفت به ياد روز اوّل آمدنش (بهمن 80) به كاشمر و آشنايي و مصاحبه‌اش با خبرنگار باران سري به پارك بزند و روي همان نيمكت هميشگي‌اش بنشيند شايد به ياد آن روزها بيفتد و كمي دلش آرام بگيرد. پس صبر كرد و نيمه‌هاي شب كه شد به پارك رفت. به غير از او هيچ كس در پارك نبود، سكوت همه جا را فرا گرفته بود، روي نيمكت خاطراتش نشست. انگار همين ديروز بود كه با ذوق و شوق داشت با خبرنگار باران مصاحبه مي‌كرد. همانطور كه نشسته بود سيگار معلوم‌الهويه‌اش را روشن كرد و پك مي‌زد كه چيزي از دور توجهش را به خود جلب كرد. انگار كسي به او نزديك مي‌شد كه از او پرسيد: تو كيستي؟ . . . . . . . . . . . . . .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 11:40  توسط شامکانی - اصغریان  | 

هجر دوست‌

به حق نالم ز هجر دوست زارا / سحر گاهان چو بر گلبن هزارا / قضا، گر داد من نستاند از تو   /  ز سوز دل بسوزانم قضا را    /  چو عارض برفروزي مي‌بسوزد  / چو من پروانه بر گردت هزارا    / نگنجم در لحد، گر زان كه لختي   / نشيني بر مزارم سوكوارا  / جهان اينست وچونينست تا بود   /  و همچونين بود اينند، يارا  /  به يك گردش به شاهنشاهي آرد   /  دهد ديهيم و تاج وگوشوارا   /  توشان زير زمين فرسوده كردي    /  زمين داده بريشان بر زغارا  / از آن جان تو لختي خون فسرده  / سپرده زير پاي اندر سپارا 

...................................................................................................................................

ساعت 8 صبح بود حسین زنگ زد و یک مرتبه خبری داد که هیچ وقت تصور شندینش رو نداشتم فقط یک تک جمله گفت: ـ علی سخایی شهید شد ـ  من گیج شده بودم ، کجا ؟ برای چی ؟ کی ؟ همه اینها رو پرسیدم اما الان هرچی فکر می کنم جواب ها یادم نمی آد . هر چند مدت زیادی است که از علی بی خبر بودم اما یک حال عجیب پیدا کردم . گریه ام گرفت . موبایل رو برداشتم که به کسی زنگ بزنم . نمی دونستم به کی . به مجتبی گفتم . خواستم امید رو هم با خبر کنم اما دلم نیومد چون امید تهران بود و با علی هم خیلی صمیمی .

تصویر ذهنم در زمان پیش دانشگاهی سیر می کرد که علی ارشد کلاس بود . چقدر این پسر دوست داشتنی و مهربان و با معرفت بود . به قول اون زمونا بچه مثبت کلاس . 

یک لحظه هم از زمانی که از زلزله بم مجروح شده بود و رفتیم خونشون به عیادتش و تعریف می کرد که چطوری معجزه گونه جان سالم بدر برده . گویا علی نذر شهادت بود .

امروز هم مراسم خاکسپاریش بود .

با چشم گریون رفتم عکاسی . 

همین و دیگر هیچ و باقی بماند برای دل خودم .


+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 13:56  توسط شامکانی - اصغریان  | 

0 * فهرست

سرمقاله / ولادت نور / از بيست تا صفر / ادبيات ميشل فوكو / عادتهاي نويسندگان / جامعه ـ تمدن ـ علم / روانشناسي باراني/ معجزه سبز / هفت خط / اشعار / فراق / افول ستاره / لحظه‎هاي قيام / دو كلمه حرف حساب / قصه‎هاي خوب / آهاي خبر / اطلاعيه / ورزش / يادداشت سردبير / يك سخن 

1 * یادداشتی تحت عنوان سرمقاله ( دست پخت خانم اصغریان ـ مدیرمسئول محترم نشریه باران )

((در مثنوي بزرگ طبيعت مصراعي ناتماميم، بودنمان انتظار يك بيت شدن است))

و چنين انتظاري چه شيرين است و شيرين‎تر زماني است كه با هم به سوي يك بيت شدن پيش رويم و براي كامل‎تر شدن تلاش كنيم. دوستي مي‎گفت؛ هيچ يك از ما بر حق نيستيم اما حق نيز بر هيچ يك از ما نيست پس براي رسيدن به حقيقت و براي بهتر شدن در جهت كمال مي‎توان با معجزه‎ي گفتگو و انتقاد سالم تا مرزهاي با هم شدن، يك سو شدن و يكي شدن پيش رفت چراكه همدلي و يكدلي كليد همه گشايشهاست و سرحلقه تمام مشكلات. اي كاش به جاي شنيدن فريادهاي اناالحق كذب و دروغين از هر گوشه و از جانب هر گروه كه فرا رسد، آن هنگام كه يك نواي حق طلبي از جانب تمام جهانيان گوشمان را بنوازد و ما خود نيز با آن همنوا شويم آري حال كه عرصه تجربه است وحدت را هم همراه يكديگر تجربه مي‎كنيم تا درسي ديگر به آموخته‎هايمان اضافه گردد.

2 * هفت خطی از مرتضی آخرتی

!         اگر مردي، پامرد باش نه نامرد و اگر زني، شير زن باش نه شيون زن.

!         سنگ صبور هم باشيد نه سنگ سبوي هم.

!         مدرك داشتن مهم نيست درك داشتن مهم است.

!         اگر مرگ در يك قدمي ما باشد زندگي در يك وجبي ماست.

!         با يك طناب از يك درخت هم مي‎توان تاب بست و هم دار، كدام بهتر است؟

!         بر تنهايي كسي كه در خلوت خودش به ديگران مي‎انديشد خرده مگير.

3 * طرحی ادبی بارانی از خانم صادق نژاد


… باران

من به اميد خورشيد زندگي در انتظار پاسخ باران به دور دستها مي‎نگرم. آري؛ آنجاست كه من دوباره در نگاه هزاران آينه متولد مي‎شوم. و اما چه زيباست…

عشق را زير باران ديدن، احساس آينه‎ها را در باران لمس كردن، مفهوم سكوت را زير باران معنا كردن و صداقت را تنها واژه معلوم در ديار باران دانستن.

آري! اين قانون زندگي است، پس بيائيد در دشت وسيع صداقت همراه با رقص واژه‎ها و با ترانه‎ي سكوت به جستجوي باران، به دوردستها بنگريم و باور كنيم رقص باران را كه حقيقت صفا و صداقت و پاكدامني است.


+ نوشته شده در  87/11/19ساعت 9:44  توسط شامکانی - اصغریان  | 

امروز داشتم توی فایل ها مربوط به نشریه باران می گشتم که چشمم به سرمقاله شماره 10 که در تولد 3 سالگی نشریه نوشته بودم افتاد یکبار دیگه خوندمش ، برای اون زمان جالب بود . خواستم دوباره نویسی اش کنم اما دیدم تغییراتش زیاد می شه ، گفتم که حس اون زمانش رو حفظ کنه و الان که فصل امتحاناته و رکود نشریات دانشجویی نقلش روی وبلاگ خالی از لطف نیست .

مطبوعه 

دنياي مطبوعات، دنياي پر پيچ و خم و قابل تأملي است و بررسي و به قولي از بالا به آن نگاه كردن انسان را متوجه مسائلي مي‌كند كه در نوع خود جالب توجه است. مسائلي از قبيل نحوه شكل گيري، افراد دست‌اندركار و طريقه و شيوه كارشان از نكاتي است كه دقت در آنها در نحوه انتخاب نشريه يا روزنامه مورد علاقه مي‌تواند تأثير گذار باشد.

در باب نحوه شكلگيري اگر خواسته باشيم به تاريخ و تاريخچه مطبوعات نگاه كنيم، بحث نياز اوليه و پرورش افكار و اطلاع رساني به مردم حرف اول را مي‌زند و همچنين در بحث كميت، تعداد و قالب كاري آنها نيز محدود بود ولي امروزه نشريات در قالبهاي گوناگون و با اهداف متفاوت و انگيزه‌هاي خاصي منتشر مي‌شوند. ( روزنامه‌هاي ورزشي، سينمايي، محلي، دانشجويي، سياسي ـ اجتماعي، خبرنامه‌هاي داخلي و روزنامه‌هاي روز و . . . ) هريك با ديگري از همه لحاظ متفاوت است و قابل مقايسه نمي‌باشد. اما مي‌توان جنبه‌هاي مشتركي بين آنها پيدا كرد مثلا بعد مادي و درآمدي آنها . همه نشريات و روزنامه ها به نوعي به فكر كسب درآمد هستند البته در اين مقوله هم روشهاي كسب درآمد متفاوت است به عنوان مثال برخي فقط از مطالبي استفاده مي‌كنند كه با جذب مشتري فروش بيشتري داشته و حداكثر سود را كسب نمايند. و چندان توجهي به عمق مطلب ندارند؛ روزنامه‌هاي ورزشي و سينمايي با استفاده از عكسهاي چشم نواز و زيبا بيننده و خواننده را جذب خود كرده و فرد را ترغيب به خريد مي‌كنند. و يا حتي بعضي نشريات سياسي با چاپ مطالب و درج تيترهاي جذاب و داغ كه ممكن است مورد توجه گروه خاصي باشد به جلب مشتري مي‌پردازند.

نكته ديگري كه بايد در بررسي نشريات مورد توجه قرار گيرد گروههاي حمايت كننده هستند كه مي‌توان گفت در بعضي نشريات بك رابطه مستقيم بين آنها برقرار است، بدين صورت كه وقتي با گروههاي حامي و شكل دهنده يك روزنامه يا نشريه آشنايي پيدا كنيد مي‌توانيد به محتواي مطالبي كه در آنها چاپ مي‌شود پي ببريد و همچنين با خواندن مطالب به چاپ رسيده مي‌توان به قالب فكري دست اندر كاران و حتي گروه حمايت كننده و حزب و جناح تأثير گذار بر آنها پي برد.

در بين اين گروهها افرادي هم پيدا مي‌شود كه هر چه در گوش آنها نجوا شود متأسفانه مستقيما از جوهر قلمشان به صفحه كاغذ و روي باجه منتقل مي‌شود. اين دسته از مطبوعات و دست اندركاران آن فقط كارشان اجراي دستورات و به طبع رساندن مطلب دلخواه تأمين كنندگان خود هستند و به نوعي مي‌توان گفت اين نشريات پايگاه مطبوعاتي جناح يا حزب سياسي خود هستند و اختياري از خود ندارند و ملعبه‌اي در دست سياست گذاران خود هستند و به پهنه‌اي براي سخن پراكني آنها تبديل شده‌اند.

البته گروههايي هستند كه با تأمين نيازها و اعتبارات لازم براي يك گروه مطبوعاتي كار را به خود آنها واگذار كرده و با انتخاب افراد اصلح در رأس كار آنچه رسالت است بر دوش نويسندگان و مسئولين گذارده و دخالت ديگري ندارند و در يك فضاي آزاد به بيان حقايق پرداخته و در عين حال كه در راستاي اهداف جمعي گام برميدارند حتي از گفتن مطالبي كه ممكن است خوشايند دوستان خود نباشد ابايي ندارند. و البته اينها موفقند.

ولي بحثي كه در پايان بدان اشاره مي‌شود و به طرح چند سئوال اكتفا مي‌شود در رابطه با جايگاه نشريات دانشجويي در اين جامعه مطبوعاتي است. نخستين سئوالي كه مطرح است اين است كه نشريات دانشجويي كه مي‌توان گفت بعد مادي و جنبه درآمدزايي آنها منتفي است با چه انگيزه‌اي شروع به كار و فعاليت مي‌كنند؟ آيا به فكر مطرح كردن خودشان هستند؟ به راستي چه عوايد مادي، معنوي، اجتماعي و حتي سياسي براي آنان دارد؟

مطبوعات در سطح كلان جامعه با تمام فراز و نشيب‌هايي كه در كارشان دارند بالاخره از يك قانون تعريف شده برخوردارند و به گونه‌اي بر آنها نظارت اعمال مي‌شود ولي يك نشريه دانشجويي از چه قانون و ساختاري بايد تبعيت كند؟ و اگر قانوني هم هست سطح آگاهي دانشجويان در مورد آن چقدر است؟ آيا در دانشگاهها يك واحد نظارتي و يا واحد حل مشكل و مشاوره براي نشريات وجود دارد؟ و بررسي مسئولين و توجه آنها به ميزان لزوم نشريات براي دانشگاه چقدر است؟ به واقع اعتبار و اعتماد گروههاي دانشجويي در نزد مسئولين به چه ميزان است؟ و هنگاميكه توجه، حمايت و نظارتي بر آنها وجود نداشته باشد؛ يك گروه جوان دانشجو و آماده كه مي‌خواهند كار نشريه را شروع كنند از كجا بايد خط مشي و راهكار بگيرند؟ در چنين شرايطي و با توجه به مشكلات مادي آيا وابستگي به گروههاي بيرون دانشگاه بايد جرم محسوب شود؟ بحث ديگري كه در اينجا مطرح مي‌شود اين است كه علت گرايش و حمايت گروههاي بيرون دانشگاه به اين نشريات چيست؟ آيا از سر دلسوزي است؟ يا اينكه اين همان بحث يافتن پايگاه در بين اقشار مختلف است و يك جناح يا حزب و گروه با حمايت و توجه به گروههاي دانشجويي سعي در ايجاد پايگاه دانشجويي خود دارند؟

و خلاصه در پايان بايد متذكر شد كه وقتي كار يك نشريه آغاز مي‌شود مهمترين چيز آن هدف اوليه‌ايست كه براي خود تعيين مي‌كنند و اگر آن هدف را به درستي انتخاب كرده باشند و در مسير صحيح رسيدن به آن گام بردارند و استقلال و آزادي خود را حفظ نمايند آن هدف هرچه باشد بدان نائل مي‌گردند.

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت 17:2  توسط شامکانی - اصغریان  | 

محرم رسید / مهلت عاشق شدن دیگری فراهم شد / دلم برایش تنگ شده بود / دلم گرفته بود که چرا اینقدر روزمره شده ام / دلم برای پای منبر شاهزاده قاسم لک زده  /  نام حسین آتش به جگرم می زند و شعله اشک از چشمانم زبانه می کشد 

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله

کربلا قاسم داماد عروسی دارد 

هرکه دارد هوس نقل و حنا بسم الله



+ نوشته شده در  87/10/09ساعت 8:31  توسط شامکانی - اصغریان  | 

شعر یلدا :

گرد آمدیم:

شبچره ای بود و آتشی،


گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...

وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ

در اوج سرگذشت

یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی

لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست

با خانه می شدیم که گرد سپیده دم

بر بام می نشست

اس ام اس های یلدایی :

يادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است

که یک دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت

شب یلدا پیشاپیش مبارک

**

عمرتون 100 شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شب های سرما

 یادتون همیشه با ما

شب یلدا  مبارک

**

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم

شب یلدا مبارک

**

روی گل شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

خندتون مانند پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک

**

همهً شب هاي غم آبستن روز طرب است
يوسف روز ز چاه شب يلدا آيد
**
چون تیر رها گشتـه ز چلّـه شده ایم!
مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم!
از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما
تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم!

**

میان دوستـــان افتاده ای تک / رخت هندونه ،زلطف عین پشمک!
برایت می زنم اینک پیامک / شب یلدای تو ای گــــــل! مبارک!
حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .
**

و میری و من فقط نگاهت می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یک عمر
فرصت برای گریستن دارم ، اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست ،
تا یلدایی دیگر انتظارت را خواهم کشید 

+ نوشته شده در  87/09/30ساعت 8:49  توسط شامکانی - اصغریان  | 

در این مجال یک سری اتفاقات واقعی را گزارش وار تعریف می کنم که برای خودم حادث گردید ؛

بر اثر یک برخورد ورزشی در یکی از سالن های فوتسال شهرستان مصدوم گردیدم ، پس از انتقال خود به دستشویی و استفاده از شیر آب ، مسئولان سالن که نمی دانم مسئول بودند یا نگهبان یا . . . ( چون تشخیص دادنش سخت بود ) با یک مشت پنبه که فکر کنم کل دارایی جعبه کمک های اولیه شان بود به امداد شتافتند و خبری از چیز دیگه ای نبود به ناچار با 115 تماس گرفتیم و منتظر نشستیم . به لطف تأخیر 20 دقیقه ای 115 خونریزی کمی بند آمده بود . بعد از سوار شدن بر ماشین اورژانس و حرکت ، با خودم گفتم راحت دراز بکشم و توی بیمارستان بلند شم که یک دفعه با جهشی عجیب از روی تخت سفت ماشین تا نزدیکی سقف ماشین رفتم و برگشتم ، که صدای دادم به هوا رفت و خونریزی مجدد شروع شد . پس از اعتراض به راننده ، ایشان با خونسردی فرمودند : (( که راننده های کاشمری مراعات نمی کنند ما هم شماره اونها رو برمی داریم می دیم راهنمایی و رانندگی تا جریمه شون کنند . دست اندازها رو هم که نمی شه کاری کرد ))

درضمن کل خدمات برادران 115 به بنده نگاهی مختصر به چشم و زیر لبم بود که هیچ کدوم ربطی به جراحت من نداشت .

به هر مکافاتی بود رسیدم بیمارستان حضرت ابوالفضل(ع) که درمدت این چند سال هر کس آمده پُزافتتاح و تجهیز اونو داده ، به سرعت رفتیم اتاق اورژانس و نشستیم روی تخت به امید اینکه الان چپ و راست میان و یکی سرم وصل می کنه و یکی شسشوی جراحت می ده و یکی عکس می گیره ، اما خیالی بود عبث ؛ تک تک می اومدن و می گفتن : (( تصادفه ؟؟ )) ما می گفتیم نه اونها هم گویا تعهد خدمت به تصادفی ها رو داشتن روی گردانده و دست در جیب کرده و توی سالن به ادامه قدم زدنشون می پرداختند .

دوست مان که خدایش خیر دهد دکتر را صدا که ایشان لطف کرده از دم در نگاهی انداخته و گفتند چیزی نیست برو عکس بگیر تا ببینم .

خلاصه توی راهروهای پر پیچ و خم رفتیم که رادیولوژی رو پیدا کنیم وعکس بگیریم که گفتند: باید آقای دکتر نسخه کنند ، برگشتیم که دکتر نسخه کنه که چشمتون روز بد نبینه ، ـ تصویر کنید با لباس ورزشی از کجا باید پول می آوردیم تا جهت دیدار آقای دکتر فیش تهیه کنیم ـ ، هرچه اصرار کردیم که تا موقعی که یکی رو بفرستیم پول بیاره اجازه بدین بریم عکس بگیریم اما توجهی نشد . گرویی هم قبول نمی کردن . دست کردم توی جیب های کاپشنی که روی دوشم انداخته بودم که با خوشحالی دیدم کارت عابر بانکم همراهم هست سریع دادم به دوستم که بره پول برداره که بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: (( محسن ! یه چیز جالب توی این بیمارستان و اطرافش تا شعاع چند کیلومتری عابر بانک وجود نداره )) . به ناچار با همون حال نزار و وسط سالن انتظار نشستیم تا یکی برامون پول بیاره که نهایتاً پول رسید و رفتیم فیش کذایی را گرفتیم ، دکتر نسخه کرد و عکس گرفتیم و دکتر دید و باز دوباره گفت چیزی نیست اما !! دو سه روز دیگه برو به فلان دکتر یه نشونی بده ببین چی می گه . با گردن کج خدمت دکتر عارض شدیم که شسشو یا آپول کزازی نمی خواد که گفت : (( نه خودت برو بشور اما مراقب باش ، این قرص ها رو هم می نویسم برو بگیر و بخور ))

حاشیه :

* توی سالن ، هم بازی ها گفتند که هیچ کدوم ماشین ندارن که بعد از برگشت از بیمارستان دو سه تا ماشین به سرنشینی همون هم بازی ها پیدا شد .

* توی بیمارستان ، یک آشنا هم پیدا نشد که ازش پول قرض کنیم .

* توی رادیولوژی ، خواهران عکس گیرنده کلی به عکس ما خندیدند و لطفیه ساختند .

* توی خونه ، همسر نگران و گریان و سه مرتبه خونریزی مجدد که همه دعا در حق دکتر و برادران اورژانس رو به همراه داشت .

نکته :

- اگه مصدومیتی براتون حادث شد سعی کنید پیاده هم که شده خودتون برید بیمارستان و ریسک 115 رو به جان نخرید.

- قبل از رسیدن به بیمارستان بیشتر از اینکه به فکر درد و بیماری خود باشید به فکر تهیه پول باشید .

- به هیچ عنوان انتظار خدمات ویژه ای رو نداشته باشید.

+ نوشته شده در  87/09/14ساعت 10:29  توسط شامکانی - اصغریان  | 

باران که می بارد
پنجره ها هم به رقص می آیند !
مثل ناودان ها !
مثل برگ های عاشقانه
که با دانه های باران
به لرزه و رقص
مستانه راه زمین پیش می گیرند
در راه
با باران ها به عشق بازی
بر زمین می نشینند ...

باران که می بارد
باران گیر می شوم
تمام روزهای خاکستری
زمین گیر بوده ام
با دانه دانه قطرات
جان می گیرم
با خزان پرواز را تجربه می کنم
مثل برگ ها ...

باران که می بارد
غبار دل پاک می شود
غم ها که پایان ندارند
به مرخصی کوتاه مدت می روند ...
می روند که تازه تر برگردند ...
مثل فصل ها ...
مثل دردها ...
+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 7:53  توسط شامکانی - اصغریان  | 

باران

  دیریست دلم گرفته باران 

  اشکم که ز غم سرشته بارانباران - فيزيوتراپيست وحيد صادقي
  چندیست "اسیر دست اویم"
  بر لوح دلم نوشته باران!
  باران! دل من چو راز دارد،
  از او طلب نیاز دارد،
  آن ماه سفر کرده ی دیروز،
  مرغیست خموش و ناز دارد.
  باران به دلم غمی نشسته
  من بال و پرم. ولی شکسته!
  باران مه من چه حال دارد؟؟؟
  این دل ز تو هم سوال دارد!
  باران برِ من ببار باران
  از او خبری بیار باران
  آه ای دل ناصبور، صبری
  آرام بمان، قرار قدری...

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 11:50  توسط شامکانی - اصغریان  | 

سلام

وبلاگ رو راه انداختیم که حرف هایی که توی دلمونه بزنیم . امام نمی دونم چرا نمیشه نوشت ، شاید درگیر زندگی شدن این فرصت رو گرفته ، شاید هم دلیل دیگه ای داره که نمی دونیم .

هوس کردم یه کم شتهیات که توی مخم موج می زد رو بنگارم ؛

----------------------

چند وقتی هست ، یعنی بیش از چند ماه ، یا حتی یک سال هست که احساس می کنم شده ام مثل جیوه یا شاید سعی می کنم که جیوه باشم و توی هر ظرفی که قرار بگیرم همون شکلی بشم . این قضیه هم اذیتم می کنه و هم برام خوشاینده چون بقیه بیشتر از خودم از این موضوع خوششون میآد و من هم که بی جنبه خوشی بقیه رو که می بینم و تعریفی که ازم می کنن خوش خوشانم می شه .

یه تمرین قشنگیه این تمرین جیوه بودن ، جالبه که بارها هم از این رفتار جالب خودم پشیمان شدم اما باز هم دست بردار نیستم ، فکر کنم دیگه دست خودم نیست ، دیگه جزو وجودم شده .

البته دوستان سوء استفاده نکنند و با ظرف هاشون به سراغم نیان . چون من هنوز همون محسن غیرقابل پیش بینی هستم .

----------------------

چند وقتی هست ، طبق معمول گذشته ها که دور و بری های سن بالا و سن پایین و هم سنم از من مشورت و راهنمایی می خواستند . دوباره یکی برای تغییر زندگی اش از من حرف می کشه و می خواد که به جاش تصمیم بگیرم . چند تا هم می خوان که روی کوه یخی که ساخته اند براشون اسکی کنم و ناهمواری ها رو صاف کنم . یکی هم که شاید خودم باشم ازم می خواد که یه تغییر بزرگ ، یه حرکت بزرگ و  . . . انجام بدم . خلاصه اوضاع شلم شوربایی شده .

یه روز امید گفت بیا بریم توی بیابون بگردیم ، رفتیم اما بیابون پیدا نکردیم ، حالا هوس بیابون کردم ، البته امید در دسترس نیست ، مطمئن نیستم که بیابون هم پیدا بشه .

----------------------

راستی چند وقتی هست ، یه احساس جدید دارم ؛ حس می کنم یه سری توانایی های زیاد و وصف نشدنی دارم که کسی نیست کشفشون کنه . نمی دونم این یکی دیگه از کجا پیداش شده . فکر کنم چون این روزها خیلی حرف می زنم و اظهار فضل می کنم چنین حس غریبی بهم دست داده . اما به قول یه بنده خدایی (( من فقط خیلی خوب حرف می زنم و طرح می دم ، موقع عمل که می شه ؟؟؟ )) البته در درست یا غلط بودن حرفش شک دارم .

---------------------

از کسانی که مطالب ( شتهیات ) فوق را می خوانند و سر در نمی آورند معذرت می خوام .

نویسنده : محسن

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 12:46  توسط شامکانی - اصغریان  |