فهرستسرمقاله ( مطبوعه ) / گربه سگ / كسب نمره / مشكلات درسي و آموزش / به كه بايد گفت / گزارش / خداحافظ فوكو / كوچه
باغ شعر / نگرش به اسلام و ايران در استراتژي آمريكا / فروغ / قصه هاي خوب / مي
خواهم زنده بمانم / علمي / بدون تيتر / موفقيت / يادداشت سردبير / نشاني بهشت / مي
خواهم باشم / اتاق ملاقات / جدول
راه عشق
ديشب به خواب، دل ره ميخانه ميگرفت
افكار عقل به سنگي
نشانه ميگرفت
راهم سياه و جام پر بود ز مي
پايم به سنگي و جامم كمانه ميگرفت
يادي به پيش چشم بود و زان نگاه
اندوه به جان من
ديوانه ميگرفت
آتش گرفت جانم از وصال دوست
وز راه عشق جان ره پروانه ميگرفت
دل منگ و مست زجام وصال تو
افسوس عشق تو ره افسانه ميگرفت
من در خيال تو و هيچم خبر نبود
كز من وصال يار عقاب زمانه ميگرفت
مريم دولتي
دلتنگي
دلم تنگ نگاه توست
محبت جستجو دارد
به هرسو ميكنم چشمي كه پيدايت
كنم؟
اما!
نمييابم نشانت را ولي
آندم نسيمي عطر جانبخش وجودت را
به رسم هديهاي، ميفشاند بر سر و
رويم
و جاني تازه ميگيرم
و ميفهمم كه تو؟
در تمام لحظههاي بيكسيام همواره
پنهاني
صديقه اعتمادي
........................................
مطلب زیر یکی از جنجالی ترین مطالبی بود که در مورد مسائل داخل دانشگاه یا شهر نوشته می شد. در این شماره دوست عزیزم حامد محمدی زحمت نوشتار رو کشید.
قصههاي خوب براي بچههاي
خوب


روزي روزگاري سالها قبل در
ميان كوههاي سر به فلك كشيده جنگلي وجود داشتكه در آنجا شيري بد سيرت حكومت ميكرد.
در جنگل قصهي ما قانوني بود كه طبق آن ميبايست هر روز حيواني براي خوراك شير در
محل به اصطلاح دارالعدل حضور مييافت و خوراك بيچون و چراي جناب شير ميگشت در
غير اين صورت جناب شير همهي حيوانات را اذيت و يا نابود ميكرد حيوانات جنگل چون
از اين قانون وحشت داشتند ناچاراً هر روز
ظهر موقع نماز داوطلبانه بر سر سفرهي شير ميرفتند و نهار لذيذ او ميگشتند. تا
اينكه روزي خرگوش سفيدي به جنگل آمد و وقتي از ماجرا و قانون جنگل اطلاع يافت بدون
معطلي به كاخ شير رفت تا به او در مورد عملكردش اعتراض كند وقتي شير حرفهاي خرگوش
را شنيد پوزخندي زد و گفت اي خرگوش قبل از تو نيز موشي بود كه مدام در كار ما
دخالت ميكرد و ما او را غذاي شبمان كرديم. خرگوش گفت اي شير من خرگوشم و از جنس
خودم، من موش نيستم پس بدان كه تو را از حكومت خلع ميكنم و بعد با سرعت از آنجا
دور شد. خرگوش پيش حيوانات جنگل رفت و گفت اي دوستان چرا روزهي سكوت گرفتيد؟ چرا
از حق خود دفاع نميكنيد. سنجاب گفت: آخر او شير است. خرگوش گفت: شير باشد مگر چون
شير است هر غلطي ميخواهد بكند. شغال گفت: اي خرگوش ما از حق خود آگاهيم ولي هر كس
حرف حق بزند دشمن نظام شير محسوب ميشود و يا خوراك شير ميگردد و يا اگر خيلي خوش
شانس باشد از جنگل اخراج ميگردد. خرگوش گفت: اي دوستان اتحاد داشته باشيد در هيچ
موقع يك دست صدا ندارد. شما بايد طالب حق خود باشيد و هيچ كس هم بيشتر نميخواهد.
امروز نوبت من و فردا نوبت تك تك شماست. ان موقع چه بايد بكنيم؟ بميريم! جلسه
ساعتها به طول انجاميد تا اينكه قرار شد از بين حيوانات جنگل چند حيوان انتخاب
شوند و هر چه آنها گفتند همان شود امّا پدر ترس بسوزد. چون حيوانات بر خلاف ميل
خود افراد نالايقي را برگزيدند. قرار شد حيوانات جنگل براي راحتي آنها غذاي هر روز
اين افراد را تهيه كنند تا انها بتوانند بهتر تصميم بگيرند و اين بهانه خوبي بود
تا هر روز به بهانهاي جلسه بگيرند اعضاء با شير كنار آمده و حيوانات منتخب جيرهخوران
و نوكران حلقه به گوش جناب شير شدند و نه حاميه حيوانات ولي هيچ كس از اين امر
آگاه نبود تا اينكه روزي حيوانات با چيز عجيب مواجه شدند. حيوانات منتخب خرگوش را
خيانتكار اعلام كردند و براي غذاي شير فرستادند و از فردا نيز دو حيوان حق جناب
شير بود. چون هر چه باشد او حاكم و خدمتگذار حيوانات جنگل است و بايد از هر لحاظ
تأمين باشد.
چون بود اصل
گوهري قابل تـربيـت در او اثـر باشـد
هيچ صيقـل نكو
ندانـد كرد آهني را كه
بدگوهر باشد
خر عيسي گرش
به مكه برند چو بيايد
هنـوز خـر باشد
روزي روزگاري
سالها بعد….
........................................
مطلب زير آخرين موضوعی بود که علی رشيدی عزيز ( سردبير وقت باران ) از مجموعه فوکو نوشت :
خداحافظ فوکو
فوكو
بعد از تعطيلات سال نو و دوري چند هفتهاي از دانشگاه و نشريه دلش حسابي گرفته بود
و كمكم احساس افسردگي ميكرد انگار خيلي به دانشگاه و بچههاي نشريه وابسته شده
بود. تصميم گرفت به ياد روز اوّل آمدنش (بهمن 80) به كاشمر و آشنايي و مصاحبهاش
با خبرنگار باران سري به پارك بزند و روي همان نيمكت هميشگياش بنشيند شايد به ياد
آن روزها بيفتد و كمي دلش آرام بگيرد. پس صبر كرد و نيمههاي شب كه شد به پارك
رفت. به غير از او هيچ كس در پارك نبود، سكوت همه جا را فرا گرفته بود، روي نيمكت
خاطراتش نشست. انگار همين ديروز بود كه با ذوق و شوق داشت با خبرنگار باران مصاحبه
ميكرد. همانطور كه نشسته بود سيگار معلومالهويهاش را روشن كرد و پك ميزد كه
چيزي از دور توجهش را به خود جلب كرد. انگار كسي به او نزديك ميشد كه از او
پرسيد: تو كيستي؟ . . . . . . . . . . . . . .
ادامه مطلب